روی مدار صفر درجه
سلام
دو روزی شده از طرح برگشتم .طرح خدمت رسانی به مناطق محروم..
آدمای متفاوت با سطح های متفاوت.
شاید فاصله یه روستا با بعدی 10 دقیقه باشه ،ولی سطح دانایی و فرهنگشون میتونه از زمین تا آسمون باشه. هر روز 2 روستا عازم بودیم صبح و عصر. نمیدونم خدا چی دیده بود تو ما ..همچین خوب گوشمالی مون داد. 2 جایی رفتم که آدماش 180 درجه از هم تفاوت داشتند.شاید میخواست بگه ببین میتونی با همه بنده های من ..پایین و بالاشون با هم خوب باشی..ببین چند مرده حلاجی..ببین میتونی پیام بر خوبی باشی؟
با همه تفاوتایی که داشتن وقتی دقیق شی ،میبینی بدترینشون از نگاه بقیه از تو(من)بهترند.
وقتی واقعا کف بر میشی:
اول روستای عصر
نکات نابی که بچه های عصرم میگفتم هیچ جا نمیتونستم بشنوم.
بچه ها میدونین ارزشمندترین شب ماه رمضون چه شبیه؟ - شب یحیی!
***
همیشه سعی کنین وقتی دور هم هستین حرفی بزنین که بدرد بخوره... خنده زیاد دل رو میمیرونه ...(میبینم حواسشون به حرفام نیست میگم:خوب بچه ها الان دوست دارین درباره چی حرف بزنیم؟- چند تا جوک باحال شنیدم میخواین بگم با هم بخندیم!!
***
من داداشم رفته شهر یه شوی امام (منظورش همون مداحیه) بگیره!
.
.
.
.خاطرات روستای عصرم بسی زیادتر است. با همه این ها آخرین روز آرزو میکردم کاش 1 هفته بیشتر باهاشون بودم.
روستای صبح
شروع میکنی از خلقت براشون گفتن،اینکه خدا چرا ما رو خلق کرد؟،چرا باید به دستوراتی که داده عمل کنیم؟،واسش سوال میسازی که چرا خدا خواسته نماز بخونیم؟ که یه کار تکراری رو هر روز انجام بدیم ..که این چه آزاریه که سر سبح با زور از خواب ناز پاشیم و نماز بخونیم..اونم فقط 2 رکعت!(آخر فحشه..)
خیلی ساده و بی ریا بهت میگه: آدم...یک دم . بنده وظیفش عبودیته..خدا خواسته پس باید انجام داد.
فکت که افتاد فقط میگی: زیارت عاشورا همراهته؟
***
داری از تحمل سختی ها براشون میگی ..از اینکه چی میشی خدا گاهی یه بلاهایی برامون میفرسته.14 نفر سر کلاستند و هر کدوم یه جوابی بهش میدند
.
.
.
همه جوابایی که تو آماده کردی تا بهشون تحویل بدی...
***
فردا میلاد منجیه..از انتظار براشون میگی ،از آقامون.با عطش نگات میکنن که بیشتر راجع به امامشون بدونن.بحث که تموم میشه میای یکم از اعمال شب نیمه شعبان بگی که یکیشون میگه:ما هر سال شب نیمه شعبان میریم امامزاده،احیا میگیریم!
***
میگی اگه دوست دارن میتونن هر کدومشون نامه بنویسن برا امام زمان(عج) تا ببری جمکران. چند روز بعد 14 تاشون یه نامه میارن میدن بهت و وقتی میپرسی چرا فقظ یکی؟ میشنوی: ما یا هیچی نمیخوایم یا اگه بخوایم همه برای هم میخوایم...
***
زمان از دستت در رفته و 20 دقیقه تاخیر داری..تو فاصله ای که خودتو برشونی به بقیه همراهتند و میگن: راستی اخبار جدید و میدونی؟ وقتی میگی نه ممیگن وضع فلسطین بد جور خرابه...خوبه فردا یه مناظره درباره احمدی نژاد با هم بزاریم!!
***
خطبه متقین امام علی (ع) رو بردم تا با هم بخونیم..وقتی دارم توضیح میدم هیچکی لام تا کم حرف نمیزنه ..گاهی هر کی یه شاهد مثال واسه گفته ها داره میگه.. گاهیم میبینی سرشون و انداختند پایین و به حالت پشیمونی تکون میدن...گاهیم شاد میشن و همه به هم لبخند میزنن...
***
از پیامبر(ص) میگی از علی(ع) از فاطمه(س)..از سقیفه، جر به جز...مو به مو بغض گلوتو گرفته ولی کم نمیاری و ادامه میدی تو چهرا اونا هم عصبانیت و غم و با هم میبینی.فرداش میری کربلا ...امام حسین...ام البنین...ابالفضل و دوباره یه گریزی به فاطمه(س)
بغضت میترکه و بی هیچ خویشتنداری اشکات قطره قطره از گوشه چشمات جاری میشن.سرتو که بالا میکنی میبینی هم بارونی اند...
پ.نوشت1:رنج سنی همه بچه ها بین 17 تا 28 ساله
پ.نوشت2: هنوز این سوال تو ذهنم رژه میره که ما محرومیم یا اونا؟
پ.نوشت3:بودن با اهالی یه رنگ و خاکی روستا رو به بودن با مردم هفت رنگ و شیک این شهر بی رنگ ترجیح میدم
آخر.نوشت: بعد 2 هفته زندگی در هوای پاک روستا دیگر ریه هایم توان تحمل هوای سنگین شهر را ندارد.نگرانم که دوباره به سیاهی ها و زشتی های شهر خو کنم ...
یا اباعبدالله مددی