روز هدایت
در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مى اندیشید. صحرا، تن آفتاب سوخته خود را، انگار در خنكاى بیرنگ غروب ، مى شست .
محمد به مرز چهل سالگى رسیده بود. تبلور آن رنجمایه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسیارى را در بیرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مى گذرانید.
شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق در اندیشه بود كه ناگاه صدایى گیرا و گرم در غار پیچید:
بخوان !
محمد، در هراسى وهم آلود به اطراف نگریست .
صدا دوباره گفت :
بخوان !
این بار محمد با بیم و تردید گفت :
من خواندن نمى دانم .
صدا پاسخ داد:
بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید، آدمى را از لخته خونى آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بیاموخت ...
و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند....
بعثت محبوبترین خلق خدا پیامبر رحمت و محبت حضرت محمد(ص) رو به همگی شما تبریک میگویم.