حیلت رها کن ...

دهانه قیف


چيزي كه وارد قيف مي شود اول در دهانه آن قرار مي گيرد، و دهانه قيف باز و پهن و گشاد است، اما آخرش تنگ، درست برعكس شيپور كه اولش محدود و باريك و تنگ ولي آخرش باز و وسيع و پهن. حال يك زندگي شيطاني دقيقاً چيزي شبيه قيف است، يعني اول آن كه نگاه مي كني آزادي، رهايي و گشادگي است ولي آخر آن تنگنا و سقوط.
و البته نقطه مقابل اين زندگي، زندگي مردان خداست كه چيزي شبيه همان شيپور است اولش دشواري ها و تنگنا ها و محدوديت ها و محروميت هاست و پايانش وسعت و گشادگي، درست مانند نَفَس و باز دمي كه يك ني نواز در ني مي دمد، و از آنجا كه در مجرايي باريك و تنگ و محدود قرار مي گيرد عاقبتي خوش داشته و به آهنگي زيبا و ماندگار بدل خواهد شد. از اين رو قرآن كريم براي مردان خدا كه همان اهل تقوا و فضيلت باشند به جاي آغاز خوش، پايان خرّم را يادآور شده و مي گويد:
والعاقبه للمتقين
يعني اهل تقوا اگر چه آغازي شاد و خوش ندارند ولي فرجامي نيك و نيكو در انتظار آنان است.
محمدرضا رنجبر
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 23:32  توسط یه بچه مسلمون  | 

 زمان میگذره

بدون اینکه اهمیتی برا شادی یا غمت بگذاره

بی خیال عاقبت!

لحظه را دریاب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 2:14  توسط یه بچه مسلمون  | 

سبکبالی


سبک بالان خراميدند و رفتند

مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه اي تمکين نکردند
ترحم بر من مسکين نکردند
سواران از سر نئشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند
اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان، اين چه سودا بود با من؟
رفيقان، رسم هم دردي کجا رفت؟
جوان مردان، جوان مردي کجا رفت؟
مرا اين پشت، مگذاريد بي پاک
گناهم چيست، پايم بود در خاک
اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زان سو نخنديد
رفيقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام آسمان بود
تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر، روسياهم، شرمگينم
مرا اسب سپيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي
در اين اطراف، دوش اي دل تو بودي!
نگهبان ديشب، اي غافل تو بودي!

مرا اسب چموشي بود روزي

شهادت مي فروشي بود روزي

بگو اسب سپيدم را که دزديد

اميدم را، اميدم را که دزديد

شبي چون باد بر يالش خزيدم

به سوي خانه ي ساقي دويدم
چهل شب راه را بي وقفه راندم
چهل تسبيح ساقي نامه خواندم
ببين اي دل، چقدر اين قصر زيباست
گمانم خانه ي ساقي همين جاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ شيون را به سر زد
اميدم مشت نوميدي به در کوفت
نگاهم قفل در، ميخ قدر کوفت
چه درد است اين که در فصل اقاقي؟
به روي عاشقان در بسته ساقي
بر اين در،‌ واي من قفلي لجوج است
بجوش اي اشک هنگام خروج است
در ميخانه را گيرم که بستند
کليدش را چرا يا رب شکستند؟!
دعا کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟
بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکم تر بکوبيم
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست
بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است
بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم
بکوب اي دل که جاي شک و ظن نيست
مرا هر چند روي در زدن نيست
کريمان گر چه ستار العيوب اند
گداياني که محبوب اند خوب اند
بکوب اي دل،‌ مشو نوميد از اين در
بکوب اي دل هزاران بار ديگر
دلا! پيش آي تا داغت بگويم
به گوشت، قصه اي شيرين بگويم
برون آيي اگر از حفره ي ناز
به رويت مي گشايم سفره ي راز
نمي دانم بگويم يا نگويم
دلا! بگذار، تا حالا نگويم
ببخش اي خوب امشب، ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطيفا رحمت آور، من ضعيفم
قوي تر ازمن است، امشب حريفم
شبي ترک محبت گفته بودم
ميان دره ي شب خفته بودم
ني ام از ناله ي شيرين تهي بود
سرم بر خاک طاقت سر نمي سود
زبانم حرف با حرفي نمي زد
سکوتم ظرف بر ظرفي نمي زد
نگاهم خال، در جايي نمي کوفت
به چشمم اشک غم، تايي نمي کوفت
دلم در سينه قفلي بود، محکم
کليدش بود، درياچه ي غم
اميدم، گرد اميدي نمي گشت
شبم دنبال خورشيدي نمي گشت
حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي بابلوري مي فرستاد
که مي دانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد، اين جا قصر نور است
دلا ! اي عاشق اندوه گينم
نمي خواهم تو را غمگين ببينم
اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز، باز است
نمي دانم که در سر، اين چه سودا است!
همين اندازه مي دانم که زيبا است
خداوندا چه درد است اين چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا اي دوست، شرم بندگي کشت
چه لطف است اين، مرا شرمندگي کشت

+ نوشته شده در  شنبه 22 اسفند1388ساعت 14:23  توسط یه بچه مسلمون  | 

توکل

گویند وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم. یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟ یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت: روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد. اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند. این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 23:52  توسط یه بچه مسلمون  | 

جالب گفته بود:

گمان را ملاک عدالت و قضاوت قرار ندهید.


دلم هوای حرمتو داره آقا

هنوز ۱۰ روز نشده که از کنارت برگشتم ولی بدجور دلم گرفته .. جلدت شدم.

خودت یه فکری واسه این دل بکن

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 1:4  توسط یه بچه مسلمون  | 

الله اکبر

یادت باشد تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم.

فردا همه با هم فریاد میرنیم:

الله اکبر

خامنه ای رهبر



بادكنكی كه باد می شود ظاهراً چاق می شود و رشد می كند، غافل از آنكه در درون چیزی جز باد ندارد و بالأخره خواهد تركید.

(شهید آوینی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 21:17  توسط یه بچه مسلمون  | 

درد نامه علمی

- چه جور استادیه؟

- خوب...چی بگم...

- یعنی چی؟! خوب بگو خوب درس میده ؟

- نه بابا.یه سری هجویات میده به خوردت که خودشم نمیفمه چی گفته!

- امتحان چی؟ امتحاناشو چطور میگیره؟

- برگتو بیخیال شو.توش میتونی داستان شنگول و منگول و بنویسی... تو روت نیگا میکنه اگه ازت خوشش اومد نمرت ردیفه ...اصولا با بچه فشنا هم بیشتر حال میکنه. البته فک نکنم...(یه نیگا به سر تا پای من میندازه)... تو از همین الان رو ۱۰ حساب کن...


پ.ن: این استاد یکی از بهترین دانشگاه های ایرانه که بچه های بیچاره کنکوری برا ورود بهش روزی ۱۲ ساعت درس میخونند!

اللهم اجعل عواقب امور علمی کشورنا! خیرا...


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 8:34  توسط یه بچه مسلمون  |